الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

95

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

( 1 ) ابن عقيل گفت : سوگند به خدا كه اگر امان شما نبود دست در دست شما نمىنهادم و استرى آوردند او را بر آن نشانيدند و مردم اطراف او را گرفته شمشير از گردنش برداشتند گويا آن هنگام از زندگانى خود نوميد شد و اشك از چشم او روان گشت و دانست آن مردم وى را مىكشند گفت : اين آغاز خيانت و پيمان‌شكنى است . ابن اشعث گفت : اميدوارم بر تو باكى نباشد . مسلم گفت : همان اميد است و بس ، امان شما چه شد إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ و بگريست عبيد الله بن عباس سلمى گفت : هر كس خواهان آن چيزى باشد كه تو بودى وقتى به دو آن رسد كه به تو رسيد نبايد گريه كند . مسلم گفت : به خدا سوگند كه من براى خود گريه نمىكنم و از كشتن خود جزع ندارم اگر چه هرگز مرگ خود را هم دوست نداشته‌ام و ليكن براى خويشان و خاندان خود كه روى به اين جانب دارند و براى حسين عليه السّلام و آل او گريه مىكنم آنگاه مسلم روى به محمد اشعث آورد و گفت : من گمان ندارم كه بتوانى از عهدهء امانى كه به من داده‌اى بيرون آيى و از او درخواست كرد رسولى سوى حسين بن على عليه السّلام بفرستد و او را از واقعه بياگاهاند تا آن حضرت از راه بازگردد . ( 2 ) و در روايت شيخ مفيد است كه : مسلم با محمد اشعث گفت : اى بندهء خدا من چنان بينم كه تو از انجام آن وعدهء امان كه به من داده‌اى فرومانى آيا مىتوانى كار نيكى انجام دهى و از نزد خود مردى را بفرستى تا از زبان من به حسين عليه السّلام پيغام برد چون گمان دارم امروز و فردا خارج مىشود و با اهل بيت بدين سوى آيد به او بگويد كه ابن عقيل مرا فرستاده است و او در دست اين مردم اسير شده است و گمان دارد كه تا شام امروز كشته مىشود مىگويد با اهل بيت خود بازگرد پدر و مادرم فداى تو اهل كوفه تو را نفريبند اينها اصحاب پدر تو هستند كه آرزو داشت از آنها جدا شود به مردن يا كشته شدن و اهل كوفه با تو دروغ گفتند و ليس لمكذوب رأى . ابن اشعث گفت : سوگند به خداى كه اين كار انجام دهم . ( 3 ) ابو مخنف روايت كرده است از جعفر بن حذيفه كه محمد اشعث ، اياس بن عثل طائى را از بنى مالك بن عمرو بن ثمامه بخواند و او مردى شاعر بود و بسيار به زيارت محمد اشعث مىآمد و او را گفت : به ملاقات حسين عليه السّلام بيرون رو و اين نامه به او برسان . و آنچه مسلم بن عقيل گفته بود در آن نامه بنوشت و مالى به او داد و گفت : اين توشهء راه و اين چيزى كه عيال خود را دهى .